تهران ، میرداماد ،
یه شرکت که کارای امنیتی می کنه ، از دوربین تا …
گفتم چند روز به خودم مرخصی بدم ، دانشگاه رو بپیچونم بیام تهران ، هم داداشمو ببینم هم حال و احوالی عوض کنم ، یه هو سر از اینجا در آوردم ،
ساعت یک شب یکی از دوستام اومد پیشم ، گفت میایی بریم بیرون ، گفتم OK ، حاضر شو بریم.
بعد از طی مسیری تقریباً ۷ کیلومتری (تپه-ارم – چنچنه-گاز-پارک آزادی-ساحلی-دانشجو-ارم-تپه)، ساعت ۳ شب برگشتیم. نقشه در گوگل
از نکات مهم این پیاده روی پیدا نشدن سیگار بود ، قرار بود چهارمین سیگارم رو بکشم ، (اولیش ۴ سال پیش بود ، سومی هم ۳ هفته پیش) ، زنگ یکی از دوستام زدم پرسیدم چه سیگاری خوشمزست ؟ اونم سیگار مک بس شکلاتی معرفی کرد.
شیرازیا هم که ساعت ۹ شب تعطیلن چه برسه به ساعت ۱-۳ بامداد.خلاصه خوب بود ، این موقع شب می تونی Max سرعت خودروها رو با چشم ببینی و با تمام وجود حس کنی.
وایــــــــــــــــــــــــــــــــی
همه چی آرومه ، من چقدر خوشحالم ،
از دیشب اومدم خونه جیگرم ،
هم رو وبلاگش کار می کنیم ، هم بهش پیشنهاد دادم که آهنگایی رو هم که ساخته رو وب بذاره ، حتماً حتماً شعرا و آهنگاش رو گوش کنید ، خیلی عالین
هر کدوم از این شعرا رو برای یکی از Love اش گفته ، و به یه Love دیگه گفته که از روشون بخونه ، واقعا شعرای عالیی هستن ، پر از احساسه ، با میکس ساده ولی دلنشین.
همین احساسشه که منو عاشق خودش کرده ، جیگره منه زلیل مرده ، فقط حیف که تا ۳ ماه دیگه بیشتر بین ما نیست.حیـــــــــــــــــــــــــــــــفه واقعاً ، تا دهه اول مرداد بیشتر تو این دنیا نیست.یعنی اون موقع باید دنبال یه جیگره دیگه باشم ؟ تا بینیم تقدیر چی میشه.
زندگی هم پر خرج شده ها ،
از یه ماه پیش جوگیر شدن و با دوستم شرط بستم که کی می تونه کمتر تو یه ماه خرج کنه ، به همین خاطر شروع کردم به یاد داشت کردن خرجای روزانم تو یه فایل اکسل.
فرداش با دو دوستم با هم رفتیم شرزه و خرج یه شب شد ۱۶٫۰۰۰ تومان ، به همین خاطر بی خیاله شرط شدم ولی خرجام رو یاداشت می کردم.
از ۹ آپریل تا امروز یعنی ۱۱ می ، تقریباً ۳۲ روز ، ۲۳۳٫۹۳۵ تومان خرج کردم ، به نظر خودمم این مقدار خرج برای یه جوون خیلی زیاده ، در حالی که خرید سنگین هم نداشتم ، همش خرجای معمولی روانه بوده.
چی کار کنم من ؟
خوبی این اکسله این بود که طلبا و بدهی هامم توش می نوشتم…..
زندگیه دیگه .
از ساعت ۶ بعد از کلاسم تا ساعت ۹٫۵ داشتم پیاده می رفتم.
عصر یکی از دوستای قدیمیم تو چت پیغام داد و قرار گذاشتیم با هم بریم بریم.وقتی تو داانشکده رفتم سراغش ، داشت والیبال بازی می کرد ، بازیش که تموم شد با هم رفتیم بیرون.
چند جا پیشنهاد دادیم تا اینکه قرعه افتاد به اسم پارک آزادی ،پیاده روی خوبی بود ، دو سال بود پارک آزادی نرفته بودم ، به من که خیلی حال داد.اونجا تو فکر مالزی رفتن افتادم ،دوستم گفت که رفته ، خوشش اومده بود ، دو تا مشکل دارم برا مالزی رفتن ، یکی اینکه اصلاً برم یا نرم ، یکی دیگه هم اینکه ۲m پول می خوام که تقریباً نصفشو دارم ، با این پول کار دیگه ای نمی تونم کنم ؟
یه چندتا بچه داشتن قطار بازی می کردن ، خیلی حال می کردن ، ما هم حال کردیم با دیدنشون
غذای های آماده ب آ هم بد نیستا ، اگه اینا نبود من مرده بودم ، راستی گفتم یکی از بزرگترین لذتای زنذگیم غذا و غذا خوردنه ؟ ب آ غذاهای خوبی داره ، از ناگت مرغ گرفته تا شنسیل مرغ ، فیله مرغ و کتلت گوشت و کوک شبزی و سیب زمینی و پیاز حلقوی و ناگت ماهی ، اینا غذاهاییشه که تست کردم ،در کل جواب بالای ۹۰% گرفته (تبلیغ مفتی برای ب آ)
شب ،بی حوصلگی، دلتنگی ، عدم وجود کسی برای پیامکبازی ، فردا صبح ساعت ۷٫۵ کلاس ، هم باید بخوابم هم خوابم نمی بره هم مجبورم بخوابم هم باید خودمو به خواب بزنم.
Mr Shex یه دوست خیلی گلمه ، میشه گفت عزیزترین ، خیلی برام عزیزه ، فقط بدیش اینه که تا ۲-۳ ماه دیگه بیشتر نیستش.امروز اغفالش کرئم گفتم بیا آخر عمری برات یه وبلاگ راه بندازم ، اونم قبول کرد.خیلی با استعداده ، شعر میگه مثل خارجکیا.فعلاٌ براش www.mrshex.com رو راه انداختم تا بینیم کی دلش بیاد توش مطلب بذاره و یه قالب خوشگل براش بسازم.MrShex رو خیلی دوس دارم ، ولی نامرد امشب رفت خونشون ، امشب پیش من نموند ، اینقدر باهاش تریپه Love ام که میگه تو باید مامان می شدی.البته نمی دونم چرا ولی چند تا مشکل داره ، اول اینکه خیلی دروغ میگه ، چون دوسش دارم به دروغاش عادت کردم.مشکل بعدیش اینه که تا ببینه یه نفر داره بهش می چسبه ، کنه می شه ، Rejectesh می کنه.منم مجبورم بعضی وقتا بهش کم محلی کنم تا جواب بده ، کار دنیا بر عکس شده ها .بی چاره GF اش چی از دسش می کشن.راستی اینجا رو هم می خونه ، نه ؟ Mr Shex این حرفا که برات تازگی نداره ، همیشه به خودتم میگم اینا رو ، چرا دوسم نداری ؟
و امااااااااا
چرا من نمی تونم (یعنی حق ندارم) پیامک بدم ؟ خوب حتماً حکمتی داره دیگه ، باید صبر کنم.
آخیش ، آدم اینجا می نویسه آروم میشه ، چه حالی میده.الان تو فکرم عنوان پستم رو عوض کنم ، چون حالم بهتر شده ، ولی نه ، بذار همین باشه.
دیگه برم قالب MrShex رو حاظر کنم.
بعضی وقتا که حال ندارم زیاد بنویسم ، حالت توییتری می نویسم.
اتاق ،
من + دو دوست
باغ ارم -> بسی پیاده روی
خرید یه بادکنک خرگوشی صورتی و بازی با اون ، به یاد کوچیکیا
پیاده روی تا رستوران لبنانی (بلوار چمران)
خسته
غذا ، البته از فست فودش -> شاورما میکس ، شاورما مرغ ، فطایر فلافل ، فطایر پیتزا ، سالاد سبزیجات ، دلستر
من راضی ، دو دوستم شاکی ، خیلی خوشمزه ولی یه ذره گرون
تاکسی -> اتاق
تو فکر لالام که کلاس فردام رو بتونم برم ، کلاس ساعت ۷ صبح
نمی دونم چرا نباید پیامک بزنم ، تا کی نباید ، می تونم ؟
استرس امتحان ۴شنبه ، وای عجب استرسی
استاد هم ۳۷ دقیقه تاخیر داشت برای ورود به جلسه امتحان
بعد از امتحان آرامشی داشتم که هیچ جوری نمی شد توصیفش کنی ، خیلی آرووووم.
بعد از امتحان با دوستان رفیتم برای فیلم ، فیلم طلا و مس عاااالی بود(اکران عمومی این فیلم از ۲۲ اردیبهشت شروع میشه) ، بعدشم که عکس گرفتن با نگار جواهریان بازیگر همین فیلم ، بعدشم خونه ، بیداری تا ساعت ۳ ، و لالا ….
یه پیامک خطرناک شبش گرفتم ، خیلی خطرناک ، نمی دونم کسی که پیامک رو فرستاده بود چجوری دلش اومده بود همچین کاری با من کنه
صبح ۵ شنبه با صدای دوستم از خواب بیدار شدم ، یه تماس کاری گرفتم ، رفتم سر بیزینس ، یکی دو قرون کاسبی کردیم ، بیزینس خوبی بود.
مدیر فروش شرکتی که باهاش کار داشتم ، چندتا HW داشت ، با برنامه CSharp بود ، منم براش ۱۵ دقیقه ای نوشتمش ، دختر خوبیه ، ولی خوب بیزینس و سر کله زدن با مردم از اون (به قول یکی از دوستام) یه آدم هاار ساخته بود. من که با نظر دوستم موافق نیستم ، خوب نی اینجوری در مورد کسی قضاوت کرد. خلاصه خیلی خوشحال شد که من شانسی طرفای شرکتشون رد شدم و تونستم HW اشو بنویسم. اومدم در مورد فیلم و سینما باهاش صحبت کنم ، گفت هیچ علاقه ای نداره ، منم بی خیال شدم.
ظهر به مقدار بسی زیاد پیاده روی کردم.
عصرش بازی شاهین بوشهر با مقاومت شهید سپاسی شیراز بود ، همه از بوشهر برای دیدن این بازی به شیراز اومده بودن ، منم خواستم برم ورزشگاه ولی خسته بودم گرفتم لالا کردم ، وقتی بیدار شدم دیدم شاهین برده.
هورااااااااا ، خیلی خوشحال شدم. قبلشم برای بردش تو این سایت شرط بندی کرده بودم.خلاصه خیلی حال داد.
چند تا خوشحالی با هم.
امروز و دیروز رو هم روزای خیلی خوبی بود ، فقط بدیش همون پیامک بود که ضد حال اساسی زد.
اگه بخوام امتیاز بدم ، ۶+ و ۱- امروز به خودم می دم.
آهااان ، راستی آخر شب ، یعنی از چند ساعت پیش ، دلم یه جورایی گرفته ، دله دیگه ، اگه نگیره که آدم نیس.
یعنی فردا جمعه چجوری پیش میره ؟
دختری خندون ، تو یه مینی بوس ، اولین سکانس نگار تو فیلم “تنها دو بار زندگی می کنیم”
دختری با خنده دلنشینش
این اولین دید من از نگار جواهریان بود
امروز ، پوسترش رو توی دانشگامون دیدم ، برای فیلم طلا و مس داشت میومد .
چون خودم امتحان داشتم ، سریع زنگ دوستم زدم که بره دنبال بلیط
بعد از امتحان رفیتم سینما ،
بعد از فیلم هم جلسه نقد بود ،
فیلم “طلا و مس” واقعاً یه فیلم عالی بود ، یکی از بهترین فیلم هایی که یه نفر می تونست ببینه
بعد از فیلم هم از نگار تکی عکس گرفتم ، هم با هم عکس گرفیتم.
جشنواره فیلم فجر امسال ، بعد از اینکه تو اخبار شنیدم که نگار جواهریان برنده سیمرغ بلورین بهترین بازیگر زن نقش اول شد ،قکر کنم خودم بیشتر از نگار خوشحال شدم.
چون واقعاً برای فیلم های قبلی هم حقش بود ولی فیلمش توقیف شده بود (فیلم “تنها دو بار زندگی می کنیم”)
خلاصه این بار که نگار رو دیدم و تونستم باهاش عکس بگیرم ، بسی خوشحال شدم.
من=خوشحال






